مقالات  |  پروژه ها  |  معرفي اساتيد  |  جزوات و طرح درس  |  نرم افزارهاي كاربردي  |  پيامها و نكات مديريتي  |  معرفي كتب و منابع آموزشي
سمينارها و دورهاي آموزشي  |  تالار گفتگو  |  لينكستان  |  تماس با ما  |   درباره ما

آرشيو ماهانه
December 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
April 2006
 

جستجو

 
 

مديريت راهبردي منابع انساني

مقالات تخصصي: مديريت راهبردي منابع انساني (مشاركت، نوآفريني و نوآوري)
http://www.imidro.org/index.asp
از ديرباز مديريت راهبردي در قلمرو كوششهاي دولتي گام نهاده است. سازمانهاي دولتي نيز در پي سازمانهاي بازرگاني و صنعتي، به مديريت راهبردي كه برنامه ريزي راهبردي جزيي عمده از آن است روي آورده اند. برنامه ريزي راهبردي كه در حقيقت يك فراگرد عقلاني برنامه ريزي است، در مهمترين كاربرد خود بر رؤيايي «آرماني» استوار است كه براي دستيابي به آن چاره اي جز بهره گيري درست از همه منابع انساني و بسيج همه تواناييهاي آنان ندارد. شماري از تحليلگران دانشمند، بر اهميت منابع انساني در جامعه و اقتصاد فرا صنعتي متكي بر دانش و اطلاعات تأكيد ويژه نهاده اند. آگاهي از نقش راهبردي منابع انساني بر نوشته هاي مديريت در جوامع و سازمانهايي كه به دوران فرا صنعتي گام نهاده اند، نفوذ كرده است. بر اين پايه مديريت امور كاركنان از وضع سنتي خود كه به نام كارگزيني خوانده مي شد به حالتي راهبردي دگرگونه شده و به نام نظام مديريت منابع انساني درآمده است.
در نظامهاي فراصنعتي پيوند ميان نيروي انساني با توليد و بهره وري دگرگونگي يافته است. در جايي كه فرآورده هاي پاياني به تراز بالايي از پيچيدگي رسيده و خدمات بر پايه دانش و آگاهي پيشرفته استوار شده است، انسان در درون سازمانها به صورت درون داد سرنوشت ساز در آمده است. مفهوم اين سخن آن است كه بهره وري به گونه اي فزاينده پي آمدي از آگاهي، مهارتها، و تواناييهاي مغز پرورش يافته شده است. و در همين معني بهره وري با ارزش افزوده انسان در نظام برابر گشته است. با توجه به چنين تحولي مي توان گفت و پذيرفت كه بيگمان انسان بزرگترين سرمايه است. انسان يك هستي با ظرفيت نامحدود است. توانايي وي براي آفريدن، رشد كردن، توليد و ساخت بسيار فراتر از آن است كه تاكنون شناخته شده است. مغز انسان مهم ترين اندام بدن او است. به گفته متخصصان عصب شناسي مغز فرمانده اصلي و نيروي هادي در پس همه كنشها است. مغز جايگاه انديشه و وجدان و آگاهي و سرچشمه نوآفريني است كه پايندگي و بقاي همراه با پيشرفت انسان را شدني ساخته است. انسان هر چه در گذشته بوده است و هر چه در آينده خواهد بود، پي آمد كوششهاي مغز خويش است. بر اين اساس شايد گزافه نباشد اگر گفته شود كه «اين براستي مغز است كه انسان را انسان مي سازد.» «مغز انساني از راه انگيزش مثبت به كار آفريننده تر برانگيخته مي شود و كار مايه يگانه اي فراهم مي آورد كه به كلي با كاربرد كار مايه مادي در يك دستگاه تفاوت دارد. دستگاه يك ظرفيت حساب شده دارد كه فراتر از آن كار نخواهد كرد. حتي اگر كار مايه اضافي به آن داده شود، ولي انسان مي تواند از راه انديشه هاي بهتر به اندازه هاي نامعين توليد كند و پديد آورد.» 1 با همه اهميتي كه مغز انسان دارد، هنوز در شماره ناشناخته هاي جهان باقي مانده است. هم اكنون گروه بزرگي از روانشناسان، زيست شناسان، فزيكدانان، و شيميدانان، در آزمايشگاههاي سراسر جهان به بررسي مغز انسان سرگرمند و در جست و جوي پيدا كردن رازهاي آموختن، به ياد سپردن، و ناخود آگاه وي هستند. پيشرفته ترين و دلپذيرترين پژوهشهايي كه درباره مغز مي شود بر اين پايه استوار است كه مغز چگونه ادراك مي كند، چگونه روي آنچه ادراك مي كند عمل مي كند، و سرانجام چگونه اطلاعات و تجربه ها را در خود انبار مي كند و به بازخواني آنها مي پردازد؟ بيشتر كوشش دانشمندان بر گزارش چگونگي ياد گرفتن و به ياد سپردن تمركز دارد. مغز تازه ترين و شايد آخرين مرزي باشد كه انسان در تلاش براي پي بردن به راز هستي خود مي گشايد.
بازگشودن اين مرز و گذر از آن تأثيري شگفت انگيزتر از پي بردن به گرد بودن كره زمين خواهد داشت. آگاهي يافتن از چگونگي كار مغز تلاش شورانگيزي است كه انسان در برابر خود دارد. هرگاه پرده از رازهاي مغز برداشته شود در همه شيوه هاي زيستن انسان انقلابي ژرف پديد خواهد آمد.
همراه با توجه بي اندازه اي كه به شناسايي مغز مي شود ارزشهاي انساني نيز دستخوش ارزيابي تازه هستند. اين روشها در حال دگرگونيد. انسان بيش از پيش زنده و فعال مي شود، حقوق خود را مي طلبد، پيچيدگي خود را باز مي نمايد، و اهميت خود را مي جويد و به آهستگي به مركز جهان نزديك مي شود و به برخاستن و رستاخيزي تازه دست مي زند. در اين رستاخيز و دگرگوني ارزشها، به سرشت نيك انسان باوري استوار پديد مي آيد و از ديدگاهي كه انسان را به ضرورت بد مي پندارد از ميان مي رود و به جاي آن ديدگاهي پذيرفته مي شود كه انسان را يك هستي در فراگرد شدن مي داند و بر شدنهاي نامحدود وي تا جايي كه قدرت فهم و وهم هم به آن نمي رسد، تاكيد مي نهد. به سخن ديگر انسان به عنوان يك هستي كمال جو در مي آيد كه مي تواند در صورت فراهم آمدن اوضاع بايسته و سازگار «بودنها» خود را به «شدنهاي» تازه مبدل كند و راه را براي رسايي و شكوفايي نامحدود خود هموار سازد. همراه با چنين نگرش فلسفي درباره انسان بايد به ياد داشت كه نظريه علمي «داگلاس مك گريگور» كه مي پنداشت انسان يك هستي پويا، كاردوست، و خوشبين است و بر پايه سرشت بنيادي خود از تنبلي و سستي گريزان است، پس از سالها كه به آزمايش گذاشته شده است، هنوز چون زرناب درست و پاك پديدار است.
بر پايه ارزشهاي تازه اي كه درباره انسان پديد آمده است دگرگونيهاي دلپذيري در مديريت و كارگرداني نظامهاي فراصنعتي رخ داده است. در اين نظامها به اهميت ارزش مردمان توجهي گران معطوف است و براي پرورش و شكوفا كردن همه استعدادهاي آنان سرمايه گذاريهاي سنگيني به كار گرفته شده است. براي نمونه، در سال 1985 شركت «اي.بي.ام.» از شش ميليارد دلار سود پس از كسر ماليات، دو ميليارد دلار آن را براي آموزش كاركنان خود هزينه كرده است. در همان سال شركت «تلفن بل» نيز از شش ميليارد دلار سود پس از وضع ماليات مبلغ دو ميليارد و هشتصد ميليون دلار هزينه كوششهاي آموزشي كرده است.2
بر پايه چنين ديدگاه تازه اي است كه فلسفه مديريت شركت «ماتسوشيتا» در زمينه پرورش منابع انساني درخششي تازه مي يابد:
- انسان سازي بر فرآورده هاي پيشي دارد.
- كارهاي جاري روزانه شركت بر پايه خرد گروهي همه كاركنان هدايت مي شود.
- شركت يك مركز يادگيري براي همه عمر است كه از راه آن كاركنان مي توانند به شكوفا شدن هستي انساني خود دست يابند.
سازمانهاي و نظامهاي بزرگ كشورهاي فرا صنعتي آموزش و پرورش و بالنده سازي منابع انساني خود را در شمار وظيفه هاي نخستين قرار داده و براي آن اولويت ويژه فراهم آورده اند. شركت «اي.بي.ام.» در دستور عملي كه در سال 1992 به همه واحدهايي تابع خود صادر كرده است چنين مي نويسد: از اين پس شركت «اي.بي.ام.» را بايد يك نظام در حال آموختن پيوسته به شمار آورد.» به دنبال تاكيدي كه بر آموزش و پرورش كاركنان سازمانها نهاده شده است كوششي نيز براي نشان دادن اهميت آن به زباني كه مدير به آن پي ببرد صورت گرفته است: يعني به زبان حسابداري. در سالهاي اخير ما با عباراتي تازه به نام «حسابداري داراييهاي انساني» آشنا شده ايم. اين مفهوم تازه است كه به صورت فني و علمي براي تبديل كردن داده هاي انساني به ارزشهاي پولي براي استفاده در نظام حسابداري معمولي به كار برده مي شود. اين عبارت هنوز كاربرد همگاني نيافته است، ولي پاره اي از شركتها آن را به كار مي برند.
هدفهاي بنيادي حسابداري منابع انساني در نگاره (1) نشان داده شده است.3 حسابداري منابع انساني مي كوشد تا مديران را بر اهميت مردم به عنوان منابع پر ارزش آگاه سازد و آنان را براي اين منابع پاسخگو به شمار آورد. اين روش همچنين يك راه برجسته براي ارزيابي كاركرد مديريت در بهره گيري از منابع انساني است. از اين راه حسابداري داراييهاي انساني برنامه ريزي بهتر براي بهره گيري از نيروي انساني يك روش ممتاز براي برانگيختن مديران در اتخاذ ديدگاهي دور برد در ارزش مردمان است، نه آنكه آنان را به ديدگاهي نزديك برد و سودآور سريع كه پرورش بلند مدت منابع انساني را ناديده مي گيرد، وا دارد.
از سويي نيز به دنبال پيشرفتهاي شگفت انگيز صنايع كشورهاي آلمان باختري و ژاپن در سالهاي پس از پايان جنگ جهاني دوم، در كشورهاي صنعتي اروپا و آمريكا جنبشي تازه در مديريت پديدار گشت كه به نام «بالندگي سازماني» خوانده مي شود. بالندگي سازماني جنبشي انقلابي و ريشه اي است كه در دو دهه گذشته پديد آمده و گسترشي نمايان يافته است. بالندگي سازماني فراگردي است كه از راه آن انسان در «كليت هستي خويش» به گونه اي خود فرمان، پروده مي شود. بالندگي سازماني با فراهم آوردن فضاي برازنده و سازگار مي كوشد تا كاركنان را چنان پرورده سازد تا هر كس در قالب ظرفيتهاي سرشتي خود تا مرز تواناييهايش پرورده شود و از آن به شكوفايي برازنده و شايسته برسد. آشكار است كه بالنده كردن انسان و پرورش وي به صورت «كليت خود فرمان» مي تواند او را در زمينه هايي از اين شمار بي نياز سازد:
- بي نيازي از پشتيباني ديگران
- بي نيازي از سرپرستي ديگرا%D

نوشته شده توسط Paydaie

نظرات

ارسال نظر




من را به خاطر داشته باش؟

متن


Powered By Web Yar